فریادخاموش

حرفهای ناگفته


ترنم خيال

 

در سایه روشن حضور تو

این خیال توست

که تن خستهء مرا

به دریا میفکند

رو به سوی خورشید

و اغوای باران

باز هم بر خورشید گرما زده

مستولی می شود

دریای متلاطم

آرامشم را به تهوعی دلچسب بدل میکند

او هم راز خود آزاری مرا میداند

و شکنجه آغاز میشود

حسرت آنچه باید باشد و نیست

آنکه بود و رفت

 نیشتر میزند  به همانجا

که دیروز پیوند خورده بود     

پیوند صبر و خاکستر

و ققنوس عشق برمیخیزد

این هرم تن ورم کردهء من است

که زمین و زمان را میسوزاند

و ترنم خیال ناودانی دل شکسته

که بر شانهء رهگذران آفتاب سوخته

اشک میریزد

پنجشنبه 5 تیر1393  توسط بابک بهنام فر  |

 

بمان

 

 

اینجا همه چیز آبیست

 

ملافه، لباس ، دیوار، تخت

 

جز رنگ تو که زرد است

 

روح تو که سرخ است

 

و من

 

که بیرنگم

 

حتی آسمان هم

 

از پشت پنجره آبی تر به نظر میرسد

 

نمی دانم

 

بین زمین و خورشید چه سری است

 

که انقدر به هم نزدیک شده اند

 

شاید دل خورشید بحال زمین میسوزد

 

که اینگونه تک و تنها

 

در برهوت کهکشان بر خود میلرزد

 

بیهوده می چرخد و باز

 

دست از پا دراز تر به همان نقطهء کور

 

باز میگردد

 

میخواهد برادر وار در آغوشش بکشد

 

اما .....

 

نمی دانم ناشی از چیست

 

آرزو ، تمنا یا نیاز

 

اما من اینجا

 

از پلک زدن می هراسم

 

دمی نبینم

 

و نباشی

 

اما کاش ، فردا هم باشی

 

کاش

 

فردا هم باشی

پنجشنبه 29 خرداد1393  توسط بابک بهنام فر  |

 

عشق زادگان

 

 

هراس گریهء کودکی

 

که روی سنگ مرمر خاکستری

 

مطیع و گستاخانه میگرید

 

چه بجا آمده ای

 

به مسجد ، کاروانسرای خدا

 

آنجا که از تو نمی پرسند

 

از که زاده شده ای

                   

تاوان کدام بوسهء دلفریب

 

جرقهء کدام هم آغوشی

 

تنگ تنی آتشینی

 

از کدام جهان می آیی

 

که در گوش راستت عشق

 

و در گوش چپت سکس را زمزمه می کنند

 

چه وهم انگیز و سرگرم کننده است

 

که پیش از زاده شدن

 

هم پیالگان شیطان

 

از تو می هراسند

 

گویی آینهء تمام نمایی خاکستر اندود

 

از پیشینهء آنان را

 

در چشمان دریده شان

 

فرو میکنی

 

برایت تنها دل بستگی

 

تنت است

 

و تنها سرزمین خاک

 

جهانی به وسعت پله ای خاکستری کدر

 

نشیمن گاه پیر گدایی

 

که از شیطان

 

عشق را گدایی میکرد

پنجشنبه 22 خرداد1393  توسط بابک بهنام فر  |

 

راهبه و هوس





آی راهبه

با تو هستم

تو که نگاهت را

از پیکر من به خاک می سرانی

میدانم

آتش هم آغوشی

در درون پر خواهشت

زبانه می کشد

آی راهبه   آی راهبه

می دانم     خوب میدانم

آرزو داری پوستین چرکینهء این پیله را

با دندان بدری

همچون مار نر پس از آمیزش

چو تیر رها از خان

بیرون بخزی

رهگزران را به هم آغوشی فرا خوانی

آی راهبه ، با تو هستم

از قدم های بی اختیار خود مهراس

قلبت تو را به هوس می خواند

هوسی که همچون مه

در تمامی روزنه های زمین

نفوذ می کند

و تن چون سنگت را

در آغوش من ذوب می کند

آی راهبه ، آی راهبه

چشمانت را بگشا

هر مرد آبستن آغوشیست

تا او را همچون همیان خرما

در بر کشد

و تو رسالت این گناه را

تا ابدیت بر دوش خواهی کشید

و من به عذابت

وحشیانه لبخند میزنم

و تو فقط در سردرگمی

غرق می شوی

آی راهبه     آی راهبه

یکشنبه 21 اردیبهشت1393  توسط بابک بهنام فر  |

 

طلوع فراموشی



امید های دوست داشتنت

در شوره زار این قلب خسته

دیگر جوانه نمیزنند

نمیگویم برو

تو سالهاست رفته ای

نمی تپد

یعنی نمیخواهم بتپد

قلبم برای دلی که

از آن من نیست

و دستانی که

گلوی تشنهء مرا میفشارد

به کدام فصل از آتیه این همزیستی دل بسته ای؟

امتداد نگاهم

هرگز با شعاع نگاهت

گلاویز نخواهد شد

چشمان من خسته تر از آنند

که بار نا امنی چشمانت را

بر دوش بکشند

کاش هرگز لبهایم را

به طعم با تو بودن

 

نمی آغشتم

 

و دستانم را

 

به رنگ با تو بودن

 

ایمان داشته باش

 

پیکر عرق کرده ام

 

عطر دلفریب  تو را

 

به خویشتن فراموش شده اش

 

تبعید خواهد کرد

 

ایمان داشته باش

سه شنبه 17 دی1392  توسط بابک بهنام فر  |

 

جنون شب

 

جنون شب

مرا با خود میبرد

تیغ عریان ماه

گریبان تنهایی مرا میدرد

و من همچون کودکی

هراسان ، تنها

در پی جنگل انبوه شب

پناه میبرم

به آغوش دلچسب آسمان

هزار چشم که مرا مینگرند

خورشیدی که نمی سوزاندم

و شاخساری که مرا

همچون جوانه ای سرد و نارس

 

به سینهء پر مهرش

میفشارد

بی آنکه بالاجبار

نگاره های بی ترحم ابرها را

حدث بزنم

من آشفتهء جنونی هستم

که شب به قاموس ذهنم سپرده است

 

 

سه شنبه 17 دی1392  توسط بابک بهنام فر  |

 

تب


اسير دلتنگيهايي هستم
كه خود را بر آنها زنجير كرده ام
هر چهار ساعت يك بار به سراغم مي آيند
مثل تب
و چه سوز مهربانيست
مهربان و سنگدل
نگرانم
نكند در اين چهار ساعت كه ميسوختم
تو آمده باشي
اما نه
تنهاييم عطر تو را ندارد
چهار ساعت به انتظار مي نشينم
باز هم مي آيد
گويي با هم خو كرده ايم
باز هم ميروم به اغما
رقص عرفاني روح و آتش
مي سوزم
مي سوزم
كاش بيدار نشوم
اما نه
شايد آمده باشي
شايد اصلا باشي
و پنداشتم هزياني
دردي طاقت فرساست
كه مرا ميسوزاند
اما بد تر از اينها
نبود توست
چهار ساعت ديگر

سه شنبه 21 آبان1392  توسط بابک بهنام فر  |

 

نويسه هاي دلتنگي

ديگر نگاهم نميكني
و من دلگير ميشوم
چكه ميكنم
قطره قطره باران ميشوم
ميخواهم بر گونه هايت بنشينم
اما
چترت را باز ميكني
و ميان جويبار رها ميشوم
مسافري بي بدرقه
در آرزوي نگاه تو
تك و تنها
در شوربختي دريا گم ميشوم
خروشي نيست
سكوت و من مينويسم
هرچند از نويسه هايم بيزارم
همه بوي تنهايي ميدهند
و پرند از واژه هايي
كه از دل كاغذ نيز ميگريزند
اما..........
تنها كلماتي
كه در سكوت آب
بر زبان و قلمم ساري ميشود
شب ، تو ، دل تنگي
و ديگر هيچ

سه شنبه 21 آبان1392  توسط بابک بهنام فر  |

 

سهم من

گاهي از وسعت تختم دلگير ميشوم
سهم من كمتر از اينست
حتي كمتر از اين اتاق
اتاقي پر از كتاب و سكوت
ميخواهم صورتم را برگردانم
اما دچار ترديد ميشوم
كمي آنطرف تر دو مگس در حال جفتگيري هستند
شايد از روي غريزه
شايد هم هوس
لاشه بطري هاي خالي بر زمين اتاقم حكمراني ميكنند
و پوستر كشاورزي خنده رو
كه به مسيح لبخند ميزند
اما مسيح همچنان مصلوب و سر بزير افكنده است
شايد سهمي فراتر از صليب از آن خود نميبيند
و زنان گندمگوني كه همچنان بروي انگش ميچرخند
گويا برروي آتش ميلغزند
سرگيجه ميگيرم
چشمانم را بر هم ميگزارم
نوازش دستهاي آفتابگردان نشسته بر پردهء‌اتاقم را
بر گونه هايم حس ميكنم
و خلصهء حيات همچنان ادامه دارد
موزيك و انديشهء قهوه اي گرم در غروبي سرد
و نگاهي كه نيست
در وسعت تختم گم ميشوم
در گرداب تنهايي
اشك گل بته هاي تختم را بروي م‍‍‍‍‍‍ژه هايم حس ميكنم
سرد است ، از آهن
اما هست
در تختم فرو ميروم
دست به سوي گلهاي آهني دراز ميكنم
اما دور تر ميشود
حتي از خودم
و باز من ميمانم و مرداب
مرداب سكوت
و سكوتي كه سهم من است
سهم من

سه شنبه 21 آبان1392  توسط بابک بهنام فر  |

 

مجرم

ميدانم بي جهت است

اما ميگردم

شكافهاي مغز خود را مي كاوم

ذهنم را

ذره ذره

پود به پود

نه ، آنجا هم نيست

شايد جايي كنار چشمانم جا خوش كرده

اما نه ، همه چيز را خوب ميبينم ، خوب ميشنوم

همه چيز را ، همه كس را

شايد مرده است ، شايد سقط شده

اما نه ، هنوز مرا ميازارد

چرا خستگي مرا نميفهمد

چرا نميفهمد همه چيز به پايان رسيد

فصل ، فصل روزگار سنگي است

فصل گريه هاي دلتنگي است

بگذاريد مرا به جرم كودك آزاري سرزنش كنند

من تشنه به خونش هستم

بس كه مرا مي آزارد

عاقبت او را به دار مياويزم

هر چند مرا تقاص ميكنند

به جرم قتل كودك درون خويش

سه شنبه 21 آبان1392  توسط بابک بهنام فر  |

 

 



حرفهای ناگفته بغضیست که سالها گلویم را می فشارد و اکنون آنرا به قلبهای آسمانی دوستانم می فشانم .
BABAK.BEHNAMFAR@GMAIL.COM

 

 

ترنم خيال
بمان
عشق زادگان
راهبه و هوس
طلوع فراموشی
جنون شب
تب
نويسه هاي دلتنگي
سهم من
مجرم

 

تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
دی 1392
آبان 1392
شهریور 1392
تیر 1392
فروردین 1392
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
شهریور 1389

 

 

جامعه کنترل کیفیت استان خوزستان
بهترین سایت تفریحی
من در میهن بلاگ

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By PayamBlog :.