X
تبلیغات
فریادخاموش
حرفهای ناگفته


چه روياي دور از ذهني بود


با تو


نشستن بر سفرهء سپيده دم


دو رکعت چاي قند پهلو


و نگاهي 


نوازشي بي ريا 


و نفسي


تهي از سربارهء بغض


من هزار سال جان کندم


تا مهتاب را به مهماني پنجره ام


دعوت کنم


شمع خورشيد را 


بر بام خانه بياويزم


من هزار سال جان کندم


تا ستاره هاي بي تاب را


براي دقايقي 


از آسمان قرض بگيرم


در گوشه گوشهء اتاق بنشانم


شايد چشمکي از سر دلپاکي


برايت تدارک ديده باشم


من دريا آوردم


خاک آوردم


باد آوردم


شعر آوردم


عشق آوردم


اما


پردهء سرخابي پلکت


هزار سال تلاش مرا


از باغ چشمانت


مستور کرد


و من ماندم


با دنيا دنيا آرزوي ناممکن


و دستهايي


که به سوگ تنهايي نشسته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 17:18  توسط بابک بهنام فر | 


باز هم دیر شد

و من

غرق ناباوری

سرشار از حسرت 

حسرت نگاه هایی که از تلاقی ماندند

و دست گرمی

که گهگاه دست و شانه ام را می فشرد

لبخندی که بعید میدانم

از چهره ات سفر کند

نشاطی که غیر ممکن است

از روحت رخت بربندد

و باز هم بهت و ناباوری

اما هنوز برایم اسطوره ای

جادوگر نتهای نا نواخته

تنها و پر هیاهو

پروازت را باور ندارم

اما تنهایی خویش را چرا

آری

سالهاست به تنهایی ایمان آورده ام

به فرهاد هم گفته ام

یاد قدمهای شبانه

و خیابان نمناکی که رازدار ما بود

و هزاران حرف ناگفته

که در ذهن پریشانم زنگ میزند

و کاش کابوسی بیش نباشد

کابوس زندگی

یا

تو باشی ، تو باشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 19:36  توسط بابک بهنام فر | 


آنقدر از آرزو نوشته ام


        که دل آرزو برایم کباب میشود


چشمه های تشنهء جوانیم


      قطره قطره طعمهء سراب میشود


آنقدر مرا به زور خواباندند


             که شبم پاسبان بیداریست


آسمان نیمه ابری هوسم


           همچو غمزهء حباب میشود


آنقدر به دستهای تهی


              وعده های پر تهی بستم


که به وقت سرخ روی غروب


        آسمان بر سرم خراب میشود


آنقدر دلم شنید و نگفت


          که گمانش زمان بی آبیست


آری از قضای بدم این دل


             وقت آرزو بلال میشود


آنقدر پر پرندهء بخت


             بستم و ندادمش پرواز


که به چشم آشنا و غریب


        خون اندکش حلال میشود


آنقدر تنم نگشت و نجست


    که دو چشمم به خانه خو کردند


سرد خانهء سینه ام اکنون


      خرابه ای رو به زوال میشود


آنقدر امید در من مرد


          که قدم از قدم بر نشمرد


این دروغ را مکن باور


         طعم مر  غم نبات میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1391ساعت 7:24  توسط بابک بهنام فر | 


منو پاييز ، منو نم نم بارون ، منو نالهء قمري  


منو پاييز  


منو پاييز 


منو غصهء شبنم 


منو؛ سبد سبد گل هاي شب بو 


گلهايي که قطره اشک غم و تنهايي غربت


توي گلبرگ چشاي ماهشونه


منو پاييز


منو پاييز ، منو حق حق ابرا


منو قصهء پر غصهء مهتاب


منو اين دل ، دل بيتاب


منو پاييز


منو پاييز 


تو و هزار گلايه 


منو اين دل شکسته 


يه عالم حرف نگفته ، توي قبرستون سينه 


منو پاييز ، منو پاييز........

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1391ساعت 16:14  توسط بابک بهنام فر | 


تو

در روياي فانتزي خود

با ديو هاي خيالي ميجنگي

و من

با دست بي تيشه

صخره هاي سرسخت واقعيت را کنار ميزنم

نوازش ها بر باد ميروند

بوسه ها دانه دانه بيات ميشوند

و من ميمانم

من و قطره هاي باراني

که هيچگاه به زمين تشنه و من تشنه تر نمي رسند

من سالهاست به تنهايي ايمان دارم

سالهاست در ظلمات روز

به چشمان پر اشک تو نمي آيم

و دنيا سالهاست

بر گور لبخند هاي بر لب نيامده

مرثيه آه را جاري ميکند

و چقدر اينجا پر است از تنهايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1391ساعت 17:37  توسط بابک بهنام فر | 


مرا بیدار نکن

نمیخواهم چشمانم را باز کنم

بگذار این فاصلهء دردناک

در گدازهء نگاهت

در هرم نفست

و در شب گیسوانت

گم شود

ناپدید شود

میخواهم نیلوفر دستانت را

بر دیوار مخروبهء شانه هایم

بی دریغ حس کنم

رویت را بر نگردان

چشمانت را باز نکن

من

رویا میخواهم

رویای چشمان تو

و آغاز شبی

که فارغ از تمام خستگی ها

تا آخر دنیا

تا ابد

در سایهء آن بیاسایم

مرا بیدار نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1391ساعت 22:43  توسط بابک بهنام فر | 

چقدر تیرک چوبی سقف اتاقت

وسوسه انگیز است

جان میدهد برای جان دادن

چقدر این صندلی فرفورژه

با نشیمنگاه چرم قهوه ای

تشنهء گام هاییست

که از روی آن بی هوا میلغزند

در آغوش هوا غلط میزنند

و فقط میماند بند

بندی که مرا از بند میرهاند

من و اتاق تو

با هم آشنای دیرینیم

مطمئنا" همانگونه که من

در خلوت شبانه ام

به آن می اندیشم

او نیز به من می اندیشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 1:10  توسط بابک بهنام فر | 

اذان صبح پروازی


به اقیانوس بی پروای شب کردم

کنار آشیان مرغ عاشق

سبز پیشانی

به دل صدها هزاران حسرت پرواز

به تن ، این بی وفا با اخم

به عشق آخرین دیدار

بی حسرت نظر کردم

دلم بر کالبد این خاک آلوده

قفس از آتش و پولاد فرسوده

به سان کوره ای صد ساله میسوزد

ولی شادم چنین از این جهان از تن

بسان کودکی دنبال پروانه

سفر کردم

جهان بنگر چنین در خلوت اندیشه ام

بدون زحمت دون تن

سفر کردم

ولی چشمان غمگین تن خود را

به شوق وقت پروازی شبانهنگام

تر کردم
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 0:13  توسط بابک بهنام فر | 

  پرگيريد اي پرندگان

امشب دانه اي نيست

کودکان گرسنه

چشم فروبنديد

چون دستي نيست

تا دانه اي بپاشد

تا دستي بر گونهء خشکيدهء تو کشد

تا صداي غمزده ات را با مرهم کلامي تسلي بخشد

پس کوچه هاي خاکي

تا ابد حسرت آهنگ قدمهايت را به گور خواهد برد

و دنيا ميماند

با دنيا دنيا حسرت

و غمي که هنوز در سوگش

هر بهار مي گريد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 23:15  توسط بابک بهنام فر | 

هواي شهر روياهاي مرغابي

چه آلوده

زني در چارسوي شهر بي پايان

تنش از بهت نفرين

زشت ديد ظاهرا" انسان

هرزه اندوده

ميان ذهن معيوبش

گناهي نيست

باکي نيست

زدم فرياد

اي انسانيت

اکنون کجا بيگار ميگردي

جوابي نيست

تن اين ناتوان مظلوم

نگون بخت همي خندان

آبستن هر فکر آلوده

ميان جامهء فرسودهء مردم

غم آلوده

نگاه بيگناهش سوي دست

عابري دلخوش

سيگاري اسکناسي ، لقمهء ناني

اشک در چشمان هر انسان بينايي

دل بيدار ياران اينچنين ناکام

امان از قلب هاي تنگ فرسوده

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 23:55  توسط بابک بهنام فر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرفهای ناگفته بغضیست که سالها گلویم را می فشارد و اکنون آنرا به قلبهای آسمانی دوستانم می فشانم .

نوشته های پیشین
فروردین 1392
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
شهریور 1389
پیوندها
جامعه کنترل کیفیت استان خوزستان
باشگاه گلستان
من در میهن بلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM