X
تبلیغات
فریادخاموش
حرفهای ناگفته



امید های دوست داشتنت

در شوره زار این قلب خسته

دیگر جوانه نمیزنند

نمیگویم برو

تو سالهاست رفته ای

نمی تپد

یعنی نمیخواهم بتپد

قلبم برای دلی که

از آن من نیست

و دستانی که

گلوی تشنهء مرا میفشارد

به کدام فصل از آتیه این همزیستی دل بسته ای؟

امتداد نگاهم

هرگز با شعاع نگاهت

گلاویز نخواهد شد

چشمان من خسته تر از آنند

که بار نا امنی چشمانت را

بر دوش بکشند

کاش هرگز لبهایم را

به طعم با تو بودن

 

نمی آغشتم

 

و دستانم را

 

به رنگ با تو بودن

 

ایمان داشته باش

 

پیکر عرق کرده ام

 

عطر دلفریب  تو را

 

به خویشتن فراموش شده اش

 

تبعید خواهد کرد

 

ایمان داشته باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1392ساعت 1:21  توسط بابک بهنام فر | 
 

جنون شب

مرا با خود میبرد

تیغ عریان ماه

گریبان تنهایی مرا میدرد

و من همچون کودکی

هراسان ، تنها

در پی جنگل انبوه شب

پناه میبرم

به آغوش دلچسب آسمان

هزار چشم که مرا مینگرند

خورشیدی که نمی سوزاندم

و شاخساری که مرا

همچون جوانه ای سرد و نارس

 

به سینهء پر مهرش

میفشارد

بی آنکه بالاجبار

نگاره های بی ترحم ابرها را

حدث بزنم

من آشفتهء جنونی هستم

که شب به قاموس ذهنم سپرده است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1392ساعت 1:20  توسط بابک بهنام فر | 

اسير دلتنگيهايي هستم
كه خود را بر آنها زنجير كرده ام
هر چهار ساعت يك بار به سراغم مي آيند
مثل تب
و چه سوز مهربانيست
مهربان و سنگدل
نگرانم
نكند در اين چهار ساعت كه ميسوختم
تو آمده باشي
اما نه
تنهاييم عطر تو را ندارد
چهار ساعت به انتظار مي نشينم
باز هم مي آيد
گويي با هم خو كرده ايم
باز هم ميروم به اغما
رقص عرفاني روح و آتش
مي سوزم
مي سوزم
كاش بيدار نشوم
اما نه
شايد آمده باشي
شايد اصلا باشي
و پنداشتم هزياني
دردي طاقت فرساست
كه مرا ميسوزاند
اما بد تر از اينها
نبود توست
چهار ساعت ديگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:24  توسط بابک بهنام فر | 
ديگر نگاهم نميكني
و من دلگير ميشوم
چكه ميكنم
قطره قطره باران ميشوم
ميخواهم بر گونه هايت بنشينم
اما
چترت را باز ميكني
و ميان جويبار رها ميشوم
مسافري بي بدرقه
در آرزوي نگاه تو
تك و تنها
در شوربختي دريا گم ميشوم
خروشي نيست
سكوت و من مينويسم
هرچند از نويسه هايم بيزارم
همه بوي تنهايي ميدهند
و پرند از واژه هايي
كه از دل كاغذ نيز ميگريزند
اما..........
تنها كلماتي
كه در سكوت آب
بر زبان و قلمم ساري ميشود
شب ، تو ، دل تنگي
و ديگر هيچ

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:23  توسط بابک بهنام فر | 
گاهي از وسعت تختم دلگير ميشوم
سهم من كمتر از اينست
حتي كمتر از اين اتاق
اتاقي پر از كتاب و سكوت
ميخواهم صورتم را برگردانم
اما دچار ترديد ميشوم
كمي آنطرف تر دو مگس در حال جفتگيري هستند
شايد از روي غريزه
شايد هم هوس
لاشه بطري هاي خالي بر زمين اتاقم حكمراني ميكنند
و پوستر كشاورزي خنده رو
كه به مسيح لبخند ميزند
اما مسيح همچنان مصلوب و سر بزير افكنده است
شايد سهمي فراتر از صليب از آن خود نميبيند
و زنان گندمگوني كه همچنان بروي انگش ميچرخند
گويا برروي آتش ميلغزند
سرگيجه ميگيرم
چشمانم را بر هم ميگزارم
نوازش دستهاي آفتابگردان نشسته بر پردهء‌اتاقم را
بر گونه هايم حس ميكنم
و خلصهء حيات همچنان ادامه دارد
موزيك و انديشهء قهوه اي گرم در غروبي سرد
و نگاهي كه نيست
در وسعت تختم گم ميشوم
در گرداب تنهايي
اشك گل بته هاي تختم را بروي م‍‍‍‍‍‍ژه هايم حس ميكنم
سرد است ، از آهن
اما هست
در تختم فرو ميروم
دست به سوي گلهاي آهني دراز ميكنم
اما دور تر ميشود
حتي از خودم
و باز من ميمانم و مرداب
مرداب سكوت
و سكوتي كه سهم من است
سهم من

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:22  توسط بابک بهنام فر | 
ميدانم بي جهت است

اما ميگردم

شكافهاي مغز خود را مي كاوم

ذهنم را

ذره ذره

پود به پود

نه ، آنجا هم نيست

شايد جايي كنار چشمانم جا خوش كرده

اما نه ، همه چيز را خوب ميبينم ، خوب ميشنوم

همه چيز را ، همه كس را

شايد مرده است ، شايد سقط شده

اما نه ، هنوز مرا ميازارد

چرا خستگي مرا نميفهمد

چرا نميفهمد همه چيز به پايان رسيد

فصل ، فصل روزگار سنگي است

فصل گريه هاي دلتنگي است

بگذاريد مرا به جرم كودك آزاري سرزنش كنند

من تشنه به خونش هستم

بس كه مرا مي آزارد

عاقبت او را به دار مياويزم

هر چند مرا تقاص ميكنند

به جرم قتل كودك درون خويش

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:21  توسط بابک بهنام فر | 
به ميعادگاهمان مي آيم

آنجا كه آرميده اي

شكوفه هاي مريم

بر حرير سنگ

خودنمايي ميكنند

نكند عاشق تر از مني

لحظه لحظه تو را

گل باران ميكند

شايد هم اين شكوفه ها

از دل مهربان تو رسته اند

و دلداري داغدار

با اشكهاي خويش

آن را آبياري ميكند

و باز هم خورشيد

بر شانهء دختر گل فروش

غروب ميكند

در باورم نميگنجد

همه ميگويند تو را به خاك سپرده اند

اما من

تو را به ياد سپرده ام

و ثانيه ثانيه

لحظاتم را

با تو قسمت ميكنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:21  توسط بابک بهنام فر | 
اي پروانه

از من چه ميخواهي

آري

اعتراف اگر ميخواهي

اعتراف ميكنم

اعتراف ميكنم نتوانستم

تك پروانهء باغچهء حياط قديميمان را

از له شدن نجات دهم

و روحش هر روز مرا شماتت ميكند

اعتراف ميكنم

چقدر سنجاقك خودش را به لامپ كوبيد

تا به من بفهماند

كودكي را آب مي برد

اما من نتوانستم بگويم

ميدانم ، اما شنا نميدانم

اعتراف ميكنم

نتوانستم ميان دست مردي خشمگين

 و صورت زني نحيف

حائل شوم

و چقدر دنده هاي كودك سياه پوست

مرا مي آزارد

اما اين تن ، تن لعنتي

رهايم نميكند

اين رگ و پي هاي بيشمار

رهايم نميكند

ميخواهم بروم ، كمي قدم بزنم

 فارغ از همه چيز ، فارغ از تن ، فارغ از جان

فارغ از زندگي ، ميخواهم اعتراف كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:20  توسط بابک بهنام فر | 
چرا اينقدر مي هراسم

اين چه هياهويي است كه تنم را به لرزه در مي آورد

اين چه بيداري است كه خواب را از من ربوده

ريشه ام را مي خشكاند

نفسم را مي برد

ياد كوزهء آب را

كه آرام بر آغوش تاقچه آرميده است

مخدوش ميكند

آرامش قاصدك را به بازي مي گيرد

و  باد را به دلپيچه ميكشاند

مثل خوره به جان آرامشم افتاده

رهايم نميكند

به دادم برسيد

اين هياهو مرا رها نميكند

لايه لايه مغزم را متلاشي ميكند

هوس ميكنم تلنگري به جمجمه ام بزنم

هوس ميكنم از كالبدم بيرون بزنم

ميخواهم پوست كدرم را بشكافم

خوره مرا تا آستانهء‌متلاشي شدن ميبرد

اما نه

قصد ديگري دارد

ميخواهد مرا زجر كش كند

ميخواهد انتقام ابديت را از من بگيرد

دمي آرام ميگيرد

اما دوباره با قدرتي شگرف آغاز ميكند

و در پرده هاي اين سمفوني هولناك

 خوره هاي ذهن من هستند

كه به رقص شيطاني خود ادامه ميدهند

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 14:19  توسط بابک بهنام فر | 


دل شیدای من امشب

لباس ماتمی دیرینه بر دارد

نمیدانم چه کس

از عالم این دل

       دل بیچاره و بی تاب و بی یاور

                          خبر دارد

هراس از چشم پر اشکی

که از پرواز دلدارش

    برادر    جان

          کسی آیا خبر دارد؟

هوای ظهر عاشورا

دل پروانه خون اندود

زبان از قصهء آنان

     دریغا وای

              نا گویا

نگاهی میکند از خانهء باران

چرا این چشمهء پر اشک

                          خشکیده

دل پر درد و رنج آسمان

       این گونه تفتیده

صدای نالهء شمشیر

گمانم در پناه ساحتش

  خورشید نالیده

دلم خون است

  ژرفای حکایت عمر این تاریخ

بر سرخ فرقش نالهء ماتم

غمی دیرینه پوشیده

  دل شیدای من امشب

    لباس ماتمی دیرینه پوشیده


+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 5:39  توسط بابک بهنام فر |